تولدت مبارک دوست خوبم..
.
.
.
می دونم می دونم ای بابا میگم می دونم خیلی کم پیدا ام...حالا هم اینو می نویسم تا یه زمانی که خدا کی بخواد تا من باز بیام و نگارش بنمایم...
عسلی خانوم من فک کردی انقدر معرفت برام نمونده که اگه روز تولدت بهت زنگ می زنم اما یادم نیست که تولدته یکی دو روز بعدش بیام اینجا و تولد تولد تولدت مبارک راه بندازم؟؟؟؟
اونم واسه یه گلی مث تو که تو این مدت این همه کمکم کرده و تمام روزای عروسی از صب تا شب هوامو داشته و بعدش اولین دوستم بوده که اومده خونه م و بعدشم تازه هرررررروزم که دلم بگیره می شه روش حساب کنم و بعدشم تازه وقتی یه پیچ رو با دنده 3 دور می زنم دستشو میذاره رو داشبورد و می گه نباس اینجوری دور بزنی و بعدشم تازه شم وقتی بهش می گم بیا کمکم کن خونه مونو تمیز کنم نمیاد تنبل خانوم...همین یه دونه تویی که بر اساس مشیت الهی نزدیک سه ماه دیرتر از من به دنیا اومدی و همین یه دونه تویی که وقتی من کنارتم از هم آوازی تو با موزیک بیشتر حال می برم تا چرت و پرتایی که می خونن(آخه می دونی که تازگیا سلایق بنده رفته سمت شجریان و داریوش و بقیه شدن چرت و پرت و حرفم نباشه فمیدی؟)
آره خلاصه تولدت مبارک گلم
آی لاو یوووووووووووووووووو
آی هاگ یووووووووووووووووو
آی کیس یووووووووووووووووو
ت.ا:به یاد بر و بچه های بی معرفت
ت.ا:مرضیه ی خودمی
+ نوشته شده در سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 23:0  توسط زهرا
|
خب حتما شما دلت خواسته چند تا کامنت خصوصیه از نظر خودت جذاب و از نظر من آزار دهنده بذاری و مدام من و به مقصر بودن محکوم کنی .
شما هم که انگار از خیلی وقت پیش منتظر یه فرصت طلایی برای حرف زدن و کوبیدن من بودی .
تهدید های شما دوست محترم هم که جای خودش رو داشت و همونجوری که میخواستی حسابی من و بهم ریخت..
دارم فکر میکنم که خب حتما از ته دل دوست داشتن این کامنت های خصوصی پر از حرف های تکون دهنده رو واسم بذارن ، حتما دلشون خواسته که بهم دستور بدن و بگن باید چی کار بکنم و چی کار نکنم ، حتما دلشون خواسته بهم یادآوری کنن که برای برگردوندن دوستشون فقط چند ساعت وقت دارم ، آره ! حتما و حتما و حتما حرف هایی که واسم نوشته شده از طرف یکی دو تا از دوستای وبلاگیم بوده ، یکی دوتایی که خیلی حرف نزده داشتن و از فرصت طلاییشون خوب استفاده کردن ..
هیچ جوابی به هیچ کدوم از کامنت هاتون نمیتونم بدم .. وقتی یه آدم فقط به قصد تخریب حرفی رو تو قالب کامنت خصوصی میزنه یعنی میخواد تا جایی که میشه و میتونه صاحب وبلاگ رو بکوبه و من هر چی فکر میکنم میبینم نمیتونم و نمیخوام به آدمی که با قصد تخریب کامنت میذاره جوابی بدم .. این قسمت کامنتت و نگاه کن رفیق محترم :
اصلا دوست ندارم بیام و ببینم پست جدیدی زدی و چیزی توی وبلاگت نوشتی. شهریار برای ما خیلی عزیزه پس برای همین باید تمام تلاشت و بکنی تا دوباره توی وبلاگش بنویسه. اما اگر بر نگشت هر چی دیدی از چشم خودت دیدی.
این تیکه ی کامنتت و نوشتم که بعدش بهت تبریک بگم! اینجای کامنتت خیلی تاثیر گذار بود و خوندنش باعث شد حسابی حالم گرفته شه .. خواستم بدونی که به هدفی که داشتی رسیدی و کامنتت کوبنده بود..
در هر صورت از اونجایی که موفقیت تو در بهم ریختن من حتی بیش از حد انتظار خودت چشمگیر بوده منم مدتی نمینویسم تا لذتت از پیروزی به اوج خودش برسه ! بله حتما شما راست میگی و شهریار از پست آخر من دلش پر شده و تصمیم گرفته ننویسه و بازم حتما شما درست میگی که باید ننویسم تا شهریار از تصمیمش برگرده و دوباره بنویسه.. خوبه که شهریار دوست های خوبی مثل شما یکی دو نفر داره امیدوارم به خاطر شما دوستای خوبم که شده به نوشتن ادامه بده.
ج.م ) هیس !!!
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389ساعت 23:59  توسط مرضیه
|
پاراگراف چیست ؟
یک پاراگراف مجموعهای از چند جمله است که یک مفهوم اصلی را شرح میدهند. به طور معمول این مفهوم اصلی در «جملهی موضوع» بیان میشود که اغلب نخستین جملهی پاراگراف است و اندکی با تورفتگی نوشته میشود. دیگر جملههای پاراگراف، باید به شرح و گسترش جملهی موضوع کمک کنند و به آنها «جملههای پشتیبان» میگویند. برخی پاراگرافها، یک «جملهی نتیجهگیری» هم دارند که نظر اصلی پاراگراف را خلاصه میکند یا نکتهی مهمی را دربارهی آن یادآور میشود. این جمله به طور معمول در پایان پاراگراف میآید. نویسنده در نوشتن همهی این جملهها باید مفهوم واحدی را با نظم منطقی بیان کند و شرح دهد.
برای مثال، به پاراگراف زیر دقت کنید:
زبان علمی بسیار دقیق و روشن است و بیان نادرست واژههای علمی میتواند به سردرگمی دانشآموزان منجر شود. برای مثال، فرضیه در بیشتر کلاسهای علوم به صورت حدس علمی تعریف میشود، حال آن که پیشگویی نیز نوعی حدس علمی است. پیشگویی، حدس علمی دربارهی نتیجهی یک آزمایش خاص است و فرضیه، حدس علمی دربارهی علت رخ دادن آن نتیجه است. ما آموزگاران باید این مفهومها را درست به دانشآموزان منتقل کنیم تا بتوانند پژوهشهای خود را به صورت علمیتری انجام دهند. موضوع این پاراگراف، مشکل بیان نادرست واژههای علمی در کلاس درس است که در جملهی نخست پاراگراف(جملهی موضوع) مطرح شده است. سپس این موضوع در دو جمله(جملههای پشتیبان) و با آوردن مثال، شرح داده شده است. در پایان نیز پاراگراف با «جملهی نتیجهگیری» به پایان رسیده که اهمیت به کارگیری درست این واژهها را یادآوری میکند.
پاراگرافی که سازماندهی خوبی داشته باشد، سه بخش اصلی دارد:
1) جمله ی موضوع: سخن اصلی پاراگراف و مرکز توجه آن را بیان می کند.
2) جمله های پشتیبان: با عرضه ی اطلاعات بیش تر و یا آوردن نمونه هایی، جمله ی موضوع را شرح و گسترش می دهند.
3) جمله ی نتیجه : مشخص می کند که پاراگراف به پایان رسیده و نکته ی مهمی را یادآور می شود که خواننده باید به خاطر داشته باشد.
______________________
متن بالا قسمت کوچیکی از کل مطلبی بود که برای آشنایی با واژه ی نه چندان عجیب و نامانوس پاراگراف خوندم ! خب باید بگم که مطلب پر و طبیعتا آموزنده ای بود اما متاسفانه نتونست هیچ کمکی به من بکنه، چرا که نوشته های یه نویسنده ی عادی توی یه وبلاگ عادی ، از جنس حرف های دلن (دل هستن ) و زرت و پرت های دل، پاراگراف و نقطه سر خط و تک نقطه و کاما حالیشون نیست. با این حال درباره ی واژه ی پاراگراف تا جایی که میتونستم مطالعه کردم تا از این به بعد حواسم رو به جمله های پشتیبان و جمله ی موضوعی و نتیجه جمع کنم و بتونم جوری بنویسم که دوستان محترم وبلاگیم مجبور به یادآوری مسائلی این چنین مهم و البته ذکر ابراز شرمندگیشون نشن و بتونن با فکری آزاد به ثبت کامنتی در رابطه با پست نوشته شده بپردازن.
ج.م )هر چه قدر فکر کردم به یاد نیووردم کی و کجا و با کدوم یکی از دوستام مشکل داشتم و گرنه حتما در رابطه با ارتباطه منشا مشکلات با دوستان و پاراگراف هم مفصلا مطالعه میکردم!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 0:53  توسط مرضیه
|
با اینکه امروز جمعه بود و جمعه اغلب روز دید و بازدید و مهمون بازی و دور هم بودنه اما من اصلا حوصله ی پذیرایی رسمی و مودبانه از مهمون رو نداشتم ، برای همینم همون دیشب که فهمیدم قراره برای امروز ظهر مهمون داشته باشیم دعوت اس ام اسی دوستم و برای بیرون رفتن پذیرفتم. با خودم گفتم اگه بمونم خونه و بی حوصله باشم حتما مژده و علی با خودشون هزار تا فکر بیراه و چرت میکنن، مثلا میگن مرضیه امروز واسمون قیافه گرفت یا میگن امروز مرضیه حوصله ی ما رو نداشت یا امروز مرضیه زوری ما رو تحمل کرد و هزار تا فکر جورواجور دیگه که هیچ وقت توشون دلیل و منطق درست و حسابی وجود نداره و باعث میشه هیچ کس درک نکنه که منم گاهی به دلایل کاملا شخصی و البته گاهی هم بی دلیل کم حوصله و بی انرژِیم ! دیشب تموم شد و رسیدیم به صبح.. حدودای ساعت یازده رفتم پیش مامان و گفتم من دارم به بهانه ی خرید اما در واقع به خاطر بی حوصلگیم از خونه میرم بیرون و یه چند ساعتی خونه نیستم که مامان شروع کرد به توضیح دادن راجب اینکه مهمونا ناراحت میشن و فکر میکنن من باهاشون مشکلی دارم و زشته و عیبه و ایراد داره و بده و هی گفت و گفت تا رسید به اینجا که لا اقل تا اومدن مهمونا بمون و بعد عذر خواهی کن و برو ، من اما مثل این بچه های مظلوم مامان و نگاه میکردم که مامان پرسید آها راستی از کی تا حالا به من دروغ میگی؟ گفتم از همون موقعی که تو بچت و دروغگو تربیت کردی ! گفت خیلی خر و زبون درازی مرضیه ! گفتم خب وقتی تو به من اینجوری میگی منم باید یه چیزی بگم که تو حرصت بگیره و کمتر سر کارم بذاری مگه نه ؟ گفت از بس روت زیاده نذاشتی من حرفم و ادامه بدم .. خب دروغ میگی دیگه ! تو بی حوصله ای ؟ عمه ی من بود دیشب نصفه شبی دم آشپزخونه اونجوری شروع کرد به قر دادن ؟ بمیرم واست که انقدر بی حوصله ای مادر ، حتما به خاطر همین بی حوصلگیته که انقدر زبونت درازه ؟ برو بچه من خودم ته زبون درازیم اون وقت تو واسه من لاف میای ؟ گفتم ماشالا مامان جون ... اگه خواستی وسط کر کری خوندنت گاهی یه نفسم بکش از دست نری! گفت برو پرو نذار بیام چپ و راستت کنم ، منم همین جوری که داشتم از آشپزخونه میومدم بیرون گفتم حیف که سن و سالی ازت گذشته و گرنه نشونت میدادم کی کم میاره .. گفت برو بچه ، پیر باشم و بلرزم به صد تا جوون مثه تو می ارزم برو که غرور جوونیت حفظ شه .. همین جوری که کل کل ادامه داشت گفتم نه مامان جدی حوصله ندارم بمونم خونه که گفت بیخود کردی حوصله نداری ! مگه دست خودته ؟ منم دیگه حرفی نزدم و با یه اس ام اس قرارم و کنسل کردم . مهمونامون ساعت یک اومدن اما من یه یه ربع بیست دقیقه ای توی اتاق مشغول لباس خوشگل پوشیدن و بستن موهام و تقویت روحیه و اعصاب بودم که علی اومد سمت راهرو و ناچارا زودتر از برنامه ای که توی ذهنم بود از اتاقم اومدم بیرون ... وای که چقدر لبخندهای زور زورکی و مصنوعی خسته کنندس و چقدر سخته که آدم مجبور باشه توی شرایطی که نمیتونه و نمیخواد بچه ی سه ساله ی مهمون رو تحمل کنه . شانس اووردم امروز محمد اصلا سمت من نیومد و با بقیه مشغول بازی و خوندن آهنگ سوسن خانوم و آهنگ های گوگوش و همه چی آرومه ی حمید طالب زاده بود و گرنه نمیدونستم با یه بچه کوچولوی بانمک و شیطون که خیلیم تو دل برو و مهربونه باید چی کار کنم که از دستم نرنجه .. امروزم با همه ی شلوغ پلوغی خونه و شیطنت های محمد و شوخی های مامان و قدم زدن یک ساعته ی از هشت تا نه شب به حالت عادیم برنگشتم! چم شده ؟ چرا نمیتونم بخوابم ؟ چرا انقدر دور شدم از ویژگی هام؟ چرا انقدر حواسم از زندگی پرت شده ؟ جواب هیچ کدوم رو نمیدونم .. من حتی نمیدونم به چی فکر میکنم و چه جوری توی افکارم غرق میشم که با دیدن یه سایه پشت ستون هایی که دارم از کنارشون رد میشم نفسم بند میاد و شوکه میشم ؟ چرا آقای همسایه رو که بیرون آسانسور دیدم اون جوری پریدم و از حرکت ایستادم ؟ چه بلایی به سرم اومده که حسابی ریختم بهم ؟ من حتی نمیدونم چرا دیشب یه لحظه شارژ شدم و اونجوری باعث خندیدن مامان شدم ! شاید برای اینکه مامان امروز حرفم و باور نکنه و نگرانم نشه .. جدا چقدر خوب شد که مامان فکر کرد دارم لاف میام که بی حوصلم و بهم ریختم . اما واقعا چرا ؟ جواب سوالای من چی میشه ؟
+ نوشته شده در جمعه هفدهم اردیبهشت 1389ساعت 23:43  توسط مرضیه
|
اومدم تک تک جواب کامنتاتون و بدم دیدم با اینکه هر کدومتون یه جوری کامنت گذاشتین اما باطن کامنت های همتون یه چیزه ! راستش من اصلا خشمگین و عصبانی نبودم ، فقط یه تصمیم قاطع گرفتم و بس.. یهو دیشب احساس کردم از اینکه عین یه آدم کودن در مقابل ناز و عشوه های شتری و کلفتی یکی دو تا از آدم های دورم سکوت کنم و لی لی به لالاشون بذارم خسته شدم ، حس کردم مثل همیشه زیاد از طولانی شدن ناز کردن آدما خوشم نمیاد ، همیشه از نقطه ی وسط بدم میومده ، خیلی ام شنیدم که باید توی هر چیزی لاین وسط و گرفت و ادامه داد اما هیچ وقت این نصیحت بزرگتر ها و حرف دوستانه ی دوستام و باور نکردم، دوست دارم ته یه چیزی باشم ، به قول ما جوونا اند اندش .. یا دوست داشته باشم یا دوست نداشته باشم ، یا بخوام یا نخوام ، یا کاملا بلد باشم یا اصلا بلد نباشم ، یا احساساتی باشم یا عاقل باشم ، از وسطش بدم میاد .. بهتره بگم از دو دلی بدم میاد . شاید حرفی که میزنم واست غریب باشه اما تا حالا نشده روی یه پیشنهاد کاری یا یه پیشنهاد تفریحی یا مسافرتی یا شروع یه ارتباط بشینم ساعت ها فکر کنم و برای جواب دادن وقت بخوام .. چون خیلی قبل تر از زمانی که گوشام بخوان پیشنهادی رو بشنون راجب تک تک آرزوهام و خواسته هام و نوع زندگی حال و آیندم فکر کردم . میدونم از چه پسری خوشم میاد پس دلیلی نداره برای جواب دادن کسی رو معطل کنم ، میدونم از چه مسافرتی خوشم میاد برای همین تا یه پیشنهادی رو میشنوم با خواستم مقایسش میکنم و جواب میدم و هیچ وقتم از روی ترحم تصمیم نمیگیرم ، از روی ترحم حرف نمیزنم ، از روی ترحم با کسی آشنا نمیشم و از همه مهم تر از روی ترحم با کسی راهم و ادامه نمیدم . این ویژگی گند من و هم هر کی باهام در ارتباطه از بره و به بزرگی خودش و به خاطر خوبی های رابطمون میبخشه.. اما من از این ویژگی گندی که دارم لذت میبرم چون باعث میشه حسرت نخورم، پشیمون نشم و ذهنم بهم نریزه .. اینجوری دو دلی سراغم نمیاد و آرومم .. چون میدونم بهترین ها رو انتخاب کردم و بهترین ها رو دارم و بهترین ها رو خواستم .. حتی اگه این بهترین های من از نظر دیگری و دیگری های خانواده و هم شهری و هم کشوری و هم جهانی من بدترین ها باشه بازم هیچ شکی نمیکنم چون خودم و میشناسم و میدونم چقدر روانی میشم وقتی بهم ثابت شه که اون چیزی که دارم اونی نیست که میخواستم.. خیلی ها بهم خرده میگیرن که چرا انقدر رک به طرف گفتی که اونی نیست که تو میخوای ؟ چرا انقدر راحت گفتی با این جمع راحت نیستی و فلان جا نمیای ؟ چرا انقدر بی تعارف حرفت و زدی ؟ چرا بی تعارف گفتی که در مقابلش کوتاه نمیای ؟ چرا و چرا و چرا ؟ خب جواب دادن به این سوالات چه اهمیتی داره ؟ چند بار باید گفت که خودمون مهمیم ؟ چقدر باید بگم که ترجیح میدم محترمانه بابت جواب منفیم عذر خواهی کنم و به جاش جلوی بی احترامی های بعدی رو بگیرم ؟ اینجوری با کسی دعوام نمیشه ، از ارتباط هام لذت میبرم ، میدونم کسی که کنارمه باهام راحته و هردومون همدیگه رو دوست داریم و خیلی تنش های دیگه ای که خیلی ها دارن رو ندارم .. نگو آدم خودخواه و خود بزرگ بین و خود پسندیم اما باور کن میفهمم که گاهی چقدر مخالفای این ویژگی گند من دوست دارن تاییدم کنن و به هر دلیلی این کار و نمیکنن ! میفهمم زمانی رو که دو دل شدن و متوجه میشن قبول یه پیشنهاد از روی ترحم چقدر به ضررشون تموم شده . همه ی این چیزا رو میفهمم اما نه به خودم اجازه میدم نصیحت کنم نه میتونم توی کار کسی دخالت کنم .. من فقط میتونم نظرم رو بگم و تمام ! دیشب احساس کردم یه چنین آدمی رو با یه چنین رفتاری نمیخوام .. این شد که وبلاگم و از تصمیمم با خبر کردم و تصمیمم رو نوشتم . اما اصلا عصبانی نبودم .. دیگه عرضی نیست رفقا فقط اینکه الان متعجبم که چرا پریزاد یادش رفته واژه ی جلاد رو توی کامنتش استفاده کنه ؟ اما خب خیالم راحت شد که سلمان همون عاموی سابقه و هنوزم من و اژدها میدونه ، منم خانوم هم که همش به من میگه قاطی و بد اخلاق و خدا رو شکر توی کامنتاش نشون داده که ذره ای از نظرش بر نگشته .. خلاصه اینکه موتوشکرم از اینکه این صفات خوشگل رو واسم انتخاب کردید . فقط لطفا این ه ی مونث من و یادتون نره !
ج.م ) باور کنید فاصله ی ما با اون کسی که توی بیمارستان روانی بستری شده فقط یه قدمه ! کافیه به خودمون فکر نکنیم تا پر کننده ی تخت بعدی ما باشیم..
ج.م ) باشد ! دیگه از ژن حرف نمیزنم نپریده
ج.م بعد از سیزده چهارده ساعت) طرح تعویض قالب وبلاگ از کی آغاز شده ؟ چرا من خبر نداشتم ؟ جایزه هم داره ؟
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 0:4  توسط مرضیه
|
از صبح تا حالا دارم به این موضوع فکر میکنم، دیگه ام حال و حوصله ی این مسخره بازی ها رو ندارم ، از این به بعد کوچک ترین سعی ای هم براش نمیکنم ، پا روی دمم هم بذاره جوری قاطی میکنم که دیگه از ده کیلومتریمم رد نشه. مگه چند تا ایوب توی این دنیا هست ؟ یه دونه بوده اونم من معتقدم جهش ژنتیکی داشته که صبرش زبانزد خاص و عام شده. من نه جهش ژنتیکی داشتم نه ژن صبر و حوصله و به قول خودمون گوش مخملی بودن و قاچاقی به کروموزومم اضافه کردم . اصلا هم دوست ندارم یه چنین آدمایی اعصابم و بگیرن توی مشتشون و ورزش بدن .. حالا میبینه که از این به بعد چه جوری باهاش برخورد میکنم !
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 23:27  توسط مرضیه
|
مهمونی امروز و نرفتم. هرکی از اعضای خونواده بگیر تا دوست و آشنا و صاحب مهمونی ازم پرسید که چرا نمیرم واسش یه دلیل معمولی و ظاهرا منطقی جور کردم و تحویلش دادم که فقط سوال دومی پرسیده نشه. این اولین مهمونی از دوره های دوستانه بود که نرفتم ، نمیدونم شاید احساس کردم امروز حتی حوصله ی خوش گذرونی رو هم ندارم .. خیلی عجیب و غیر قابل باوره که حتی دلم برای نرفتنم نسوخته و درونم اثری از پشیمونی دیده نمیشه . از بعد از ظهر تا حالا چند تا اس ام اس گلایه و فحش و بد و بیراه داشتم که هر کدوم به نوعی از نرفتنم شاکی بودن اما هیچ کدوم هیچ تاثیر خاصی روم نذاشتن و نتونستن تصمیم به نرفتنم رو عوض کنن . در هر صورت یه مهمونی رو از دست دادم .. به نظر خودم چند روزه رفتارم اصلا عادی نیست. یه سری چیزهایی که سابقه نداشته توی اخلاقم دیده بشه پشت سر هم پیش میاد و من نمیتونم جلوشون رو بگیرم ! هم فکر میکنم که میدونم چمه و هم یه جورایی نمیدونم چمه .. هر چی هست بدجوری راه گلوم و بسته ..
ج.م ) رفقا کسی از شهریار خبر نداره ؟ کجاست ؟ چرا هیچ جا اثری ازش نیست ؟
ج.م ) پریزاد ؟ کاوه ؟ کجایین ؟
+ نوشته شده در جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 23:8  توسط مرضیه
|
چند روزی بود که حالت تهوع شدیدی داشتم و احساس میکردم یه چیز گرد راه گلوم و بسته و هر آن وادارم میکنه به بالا اووردن ، روزی صد بار یهو یه موج سرمای خیلی بدی از توی بدنم رد میشد ، انگشت پاها و دستام و نوک بینیم و گوشام دمای طبیعیشون رو از دست داده بودن و سرماشون آزارم میداد. به طوری که تمام لباس گرم هام رو از توی کمد دیواری در اوورده بودم و توی خونه و بیرون از خونه میپوشیدم. شبا هم که خب طبیعتا با یه پتو و یه لحاف میخوابیدم و تا صبح زیر پتو مچاله میشدم و علی رغم میلم مجبور بودم در طول شب چندین بار غیر متوالی بلند شم و برم دستشویی. حس یه آدم دیابتی رو داشتم که به خاطر بالا بودن قند خونش هر نیم ساعت یک بار باید راه دستشویی رو طی کنه و جیک نزنه. این چند روز به معنای یه کم واقعی خونه نشین شده بودم و به عبارت دیگه ور دل مامانم صبح و شب میکردم ، گفتم یه کم واقعی چون چند باری مجبور شدم برای یه سری کارای ضروری و نیمه ضروری زیر یک ساعت بیرون باشم . غذا رو که میدیدم انگار قورباغه ی نابالغ پخته شده ای رو میدیدم که اعضای داخل شیکمش رو تخلیه نکردن و میخوان زوری اون و به خوردم بدن . حسابی بی حوصله بودم و یه جورایی هم میدونستم این جریانات از کجا و چه جوری به وجود اومده تا اینکه دیروز فقط و فقط به خاطر گود شدن زیر چشمم و اینکه چشمام دو دو میزد رفتم دکتر ! تا نشستم دکتر همون سوال کلیشه ای و لوسه چی شده عزیزم رو پرسید و من یه شرح حال مختصری رو با جمله بندی های افتضاح تحویلش دادم.. اول از همه دکتر فشارم و گرفت و با اون چشمای ورقلنبیدش رو به مامانیم کرد و گفت : خانوم فشار دخترتون خیلی خیلی پایینه ، یعنی حتی به هشت نرسیده و باید بره روی تخت و چند تا آمپول و سرم بزنه ! تا این و گفت حواسم اومد سر جاش و متحول شدم .. من ؟ آمپول ؟ اصلا امکان نداره !! تا حالا تو عمرم برای بد ترین دردهام هم آمپول نزدم دکتر .. مگه دیوانم بذارم بهم سوزن بزنین ؟ من با قرص خوب میشم!! واقعا باید بودی دکتر رو میدیدی خواننده . نمیدونست باید بهم چی بگه اما چند لحظه بعد ازم پرسید دانشجویی ؟ چی میخونی ؟ تا رشتم و بهش گفتم به چشمام خیره شد و گفت : واست متاسفم خانوم !! شما هم بزرگی هم تحصیل کرده و خیلی زشته که اینجوری من و وادار به توضیح دادن حالت و خوب بودن سرم میکنی . گفتم دکتر فایده نداره من آمپول بزن نیستم داروهام و بنویس برم .. داروهای من که مشخصا از روی لجبازی دکتر فقط یه دونه قرص ضد تهوع ساده بود هیچ تاثیری روی من نداشت و من تا دیشب همچنان مریض حال و کسل بودم تا امروز ظهر که کارشناس گروهمون بهم زنگ زد و ازم پرسید که به غیر از این علائم اسهال صورتی رنگ هم دارم یا نه ؟ اول بهش گفتم آقای ق عزیز سوال دیگه ای نبود بپرسین ؟ برعکس همیشه نخندید و خیلی جدی گفت اگر اون علامتی که گفت رو دارم باید خیلی سریع برم بیمارستان و این موضوع رو به دکترم اعلام کنم تا آمپول .... (اسمش و یادم نمیاد ) رو بهم تزریق کنن .. و بعد از چند روز آخر شک من به یقین تبدیل شد. بله دقیقا از روزی که توی آزمایشگاه میکروب با ا.کلای و اورئوس کار کردم اینجوری مریض شدم و به این روز افتادم. کارشناسمون میگفت احتمالا حواست نبوده و دستت و به چشمت یا به دهنت یا به سطح باز روی پوستت زدی و مریض شدی .. بعد هم وقتی بهش گفتم که اون علامت رو ندارم خیالش راحت شد که باکتری گرامی و محترم قصه ی ما خیلی توی بدنم زنده نمونده و به رحمت ایزدی پیوسته .. تا اومدم بگم مرسی از توجهتون گفت خب دیگه خیلی مزاحمم شدی و تقی گوشی رو قطع کرد .. الان احساس میکنم خیلی بهترم اما اومدم بگم دیروز دکتر گفت یه ویروس جدید از یه هفته ی پیش مردم و گرفتار کرده که علائمش فقط اسهال و استفراغ مداومه و آب بدن رو حسابی دفع میکنه . من به عنوان فرد زجر کشیده ای که تا حدودی علائم بیماریش مثل این بیماری جدید بوده بهتون پیشنهاد میکنم که میوه هاتون رو خوب بشورید و به شعاره میوه نخور نشسته که روش میکروب نشسته توجه ویژه ای داشته باشید .
ج.م ) دیدی دخترا و پسرا وقتی با هم دعواشون میشه تقی گوشی رو روی اون یکی قطع میکنن ؟ امروز فهمیدم که این حرکت خیلی حس بدی رو توی آدم به وجود میاره ! تازه با اینکه من میدونم آقای ق این کار رو از روی شوخی انجام داده بازم یه جوری شدم.. نکنین این کارو لطفا ..
ج.م ) کسی هست که مثل من از آمپول بترسه ؟
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 23:26  توسط مرضیه
|
طبق تصمیمی که دیشب موقع خواب گرفتم ،طبق میزان خستگی و تعداد
خمیازه ها و طبق ساعتی که برای بیدار شدن کوک کرده بودم باید حدودا یک
ساعت و ده دقیقه ی دیگه بیدار میشدم اما خب نمیدونم چرا از خواب پریدم و
هر چقدر پاهام و تکون دادم و این ور و اون ور شدم تا شاید فرجی بشه و
دوباره خوابم ببره جز بیشتر بیدار شدن واسم سودی نداشت . فکر کنم از همون
موقعی که خواهرم پتوم و کشید روم و از سرمای دست و پاهام مچاله شدم زیرش
دیگه خوابم نبرد ، یا شایدم از موقعی که انگشت چاقالوهه ی یکی از پاهام
تقی صدا داد یا شایدم از موقعی که اعضای خونواده بلند شدن و هر کدوم رفتن
سراغ شروع یه روز جدید و پر مشغله و من و برای چند ساعت تنها گذاشتن ،
خلاصه اینکه خودمم نمیدونم چرا و به چه دلیل یک ساعت و ده دقیقه زودتر
بیدار شدم و چرا الان اینجام و دارم مینویسم ..
تمام دیروز من با دیدن صحنه های سنگین و دلخراشی که معمولا
خیلی ازشون خوشم نمیاد گذشت. اولین صحنه ای که دیدم یه تصادف از نوع
برخورد یه ماشین به یه پسر بیست و دو سه ساله بود که یه لحظه یخم کرد ..
نمیدونم زانوی پای این پسر به کجا برخورد کرده بود که به اندازه ی یه
دایره به قطر سه سانتی متر کاملا سوراخ شده بود و تمام عضلات و استخوناش و
... رو نمایان کرده بود .. بگذریم ! صحنه ی بعدی زمانی بود که من از مطب
یه دکتر اومدم بیرون و سرم رو به سمت راستم چرخوندم! مطمئنم نود درصدتون
اگر اون صحنه ای که من دیدم رو میدیدید یا همون جا غش میکردید یا الان
داشتید توی بیمارستان به وسیله ی سرم قندی تغذیه میشدید .. داشتم میگفتم
که تا سرم و چرخوندم روی دست یه مرد جوون یه بچه ی ( ) رو دیدم
.. یکی از چشم های پسر بچه ای که دیدم به کلی بیرون از حدقه ی چشمم بود ،
جوری که انگار یه کره ی بزرگ رو به جای چشم این بچه روی صورتش قرار داده
باشن،دهنش به جای اینکه وسط صورتش قرار گرفته باشه سمت چپ صورتش بود و یکی
از چشماش خیلی خیلی ریز و تقریبا بسته بود ، سر بزرگی داشت و موهای سرش
تیکه تیکه رشد کرده بودن و خیلی چیزای دیگه که باعث شدن یک لحظه معنی
افتادن دلی که از زبون هرکسی که میترسه میشنویم و قشنگ درک کنم . انقدر بد
خیره شده بودم که متوجه نشدم بد جایی ایستادم و چند تا خانوم میخوان از
کنارم رد شن .. توی راه خونه همش داشتم به این فکر میکردم که چرا وحشت زده
شدم ؟ مگه توی کتاب های درسیم و بین عکس های اساتیدم کم اینجور عکس ها رو
دیده بودم ؟ مگه دفعه ی اولی بود که آدم های اینجوری متفاوت و میدیدم ؟
همه این سوالا رو ازخودم پرسیدم و آخر به این نتیجه رسیدم که از نزدیک دیدن یه چنین مورد هایی خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرش رو میکردم سخت و دردناک بود . واقعا امیدوارم با انجام تست های کروماتوگرافی و انواع آزمایش های ژنتیکی که بیشتر از اون چیزی که فکرش و بکنی پیشرفت کرده میشه حتی دیگه یه دونه بچه ی مبتلا به سندرم داون ( منگلیسم ) رو هم ندید و یه چنین بچه های ناقصی رو به دنیا نیوورد .. فکر کنم به دنیا اووردن یه انسان سالم اون قدر ارزش داره که مثل پنجاه سال پیش برای ازدواج فقط به یه آزمایش خون مسخره اکتفا نکنیم ..
کلی حرف یگه از دیروزم داشتم اما حسابی دیرم شده .. باید برم صبحونم و بخورم ، لباس بپوشم ، جزوه هام و بردارم ،وسایل اضافی کیفم و خالی کنم و یه ذره به خودم برسم و برم دانشگاه ... شاید شب که برگشتم خونه پستم و ادامه بدم .
ج.م ) کروماتوگرافی : یه مدل کار آزمایشگاهیه که با کشیدن کروموزوم های زن و مردی که میخوان با هم ازدواج کنن دقیقا نشون میده که برای هر کدوم از بچه هاشون چه اتفاقی می افته و اگه ازدواج زن و مردی به تولد یه بچه ی ناقص یا سندرم داونی یا .... منجر بشه قبل از ازدواجشون مطلعشون میکنه . هر چند نسبت به خیلی از کارهای دیگه گرون تره اما آینده رو تضمین میکنه .
ج.م ) خیلی سطحی توضیح دادم که فقط متوجه بشید چیه بعدا بیشتر توضیح میدم.
ج.م ) من رفتم
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 9:39  توسط مرضیه
|
هر چی میخواستم بنویسم بمونه برای بعد ! الان بعد از دو روز تمام دوندگی و خستگی و درست نخوابیدن و شلوغ پلوغ بودن مغزم فقط به بستن چشمام و استراحت احتیاج دارم ..
ج.م ) کاش میشد از همه ی دوستام خواهش کنم بذارن یه فردا رو تا ساعت ده بخوابم !
ج.م ) خواهش میکنم صبح کله سحر بهم زنگ نزنید ...
ج.م ) من اصلا از این مدل بیدار شدن خوشم نمیاد.
ج.م ) واسه کی اینا رو گفتم ؟ اونایی که باید بخونن که اصلا آدرس وبلاگ و ندارن!!
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 0:11  توسط مرضیه
|